تبليغاتX
سنگ کاغذ قیچی
علمی ادبی سیاسی

بي قراري هاي من بار ديگر مشتي محكم بر دهن خوابم زد

.

.

خرداد ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:23  توسط ماریانتوآنا  | 

 

من دل سخت گرفته ست از این......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 1:48  توسط ماریانتوآنا  | 

 

هر چقدر بزرگتر می شویم آرزوهایمان کوچکتر

.

.

آرزو دارم فکر کنم فردای نیست و زندگی همین امروز است.نمی خواهم کاری بیشتر از نگاه کردن به آسمان انجام دهم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 3:45  توسط ماریانتوآنا  | 

 

چیزهایی هست که نمی شود گفت ،میدانی چرا؟چون نمیدانی چیست،اما هستند، چیزهایی در درونم، که لحظه های زیادی از من گرفتند که لحظه های زیادی دنیا را از من یا مرا از دنیا ،لحظاتی که در خواب هم بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 2:7  توسط ماریانتوآنا  | 

 

تو فکر کن ظرف میوه رو گرفتی جلو عمه جان ،عمه جان دارن حرف میزنن بعد چون یک بعدی ان نمیتونن تمرکز کنن کدوم میوه رو بر دارن

تو فکر کن به مامانت بگی مامان من دیگه حوصله ندارم میرم اتاقم.مامانت بگه:پس مهمون اومد کی تعارف کنه؟

تو فکر کن مهمونتون بچه کوچولو داره بعد ظرف میوه رو گرفتی جلوش این بچه قدرت تصمیم گیری اش پایینه فرصت زیادی میخواد

تو فکر کن مهمونتون بچه کوچولو سنگین وزن داره بعد این بچه  هی دستاش رو سمت تو باز میکنه که بغلش کنی 

تو فکر کن نصفه شب داری با خواهرت فیلم میبینی بعد در خوابی آرام فرو بری یهو با صدای خواهر جان که میگه:همیشه موقع فیلم دیدن میخوابی .بیدارشو فیلم ببین، بیدار شی

تو فکر کن موقع ناهار پدرت خیلی بی ربط  بهت بگه:خیلی زشت شدی بچه بودی خوشگل بودی الان زشت شدی

 

................................

حالا فهمیدی چرا جغرافیا درس جذابیه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 2:53  توسط ماریانتوآنا  | 

گاهی اوقات دلـــــــــــــــــم میخواهد همــــــــــه چیز را رهـــــــــــــــا کنم

 

همه چیز را  از خودم و   خودم   رها

یا

خودم را  از همه چیز و همه چیز رها

 

نمیدانم

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 1:48  توسط ماریانتوآنا  | 

 

آدم ها ،با هم و تنها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 23:32  توسط ماریانتوآنا  | 

 

هر مرد بزرگی  در دامان یک  زن  متولد  میشود

 و

 هر شهلا جاهدی در دامان یک ناصر محمدخانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 19:43  توسط ماریانتوآنا  | 

{شرکت کنندگان:ننه کلثوم+ماریانتوآنا}

ننه کلثوم:پرنده؟

ماریانتوآنا: پـــــــــــــــــــــــــــــــر

ماریانتوآنا:قرقی؟

ننه کلثوم: پـــــــــــــــــــــــــــــــر

ننه کلثوم:دانشگاه ایران؟

ماریانتوآنا:دانشگاه ایران که پر نداره؟!!!

ننه کلثوم: داره، ماریانتوآنا خبر نداره.

.

.

نتیجه بازی:؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 20:39  توسط ماریانتوآنا  | 

از توفیقات جدید ما این است که برویم واحد عمومی اضافه شده ی جدیدی را پاس کنیم که فرهنگ و وتمدن ایران و اسلام نام دارد و استادی که  آخوند نیست بیاید و جلسه اول را با حضور ۱۰ نفر تدریس کند و جلسه دوم پنجاه نفر را بازخاست کند که چرا کتاب ندارید و درس عمومی را جدی نمیگیرید و یکی از همکلاسی هایمان بگوید :میخاستی بری بیشتر درس بخونی ،درس تخصصی تدریس کنی عقده ای نشی و جلسه سوم از همگان لکچر بخواهد و ضمن معرفی گروه شیطان پرستان بگوید :شیطان پرستان در مهمانی های خود چیزهای خیلی بدی را هم میل میکنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 20:34  توسط ماریانتوآنا  |